رشيد الدين فضل الله همدانى

23

جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى )

ظهور امام نبود ، اكنون گاه ظهور آمد مىگويم مهدى منم از اولاد اسمعيل بن جعفر الصّادق . و به روايتى ديگر چون عبد اللّه بن ميمون قدّاح نماند ، فرزندان او دعوى كردند كه ما اولاد عقيل بن ابى طالب‌ايم ؛ و كارهاى خود را پنهان مىداشتند و خود را پنهان و پوشيده . چون احمد بن عبد اللّه بن ميمون قدّاح نماند ، فرزندى محمّد نام از او بماند . او نيز وفات يافت . و سه پسر احمد و حسن و حسين از او يادگار ماندند در سلميه . و در بغداد هم از فرزندان قدّاح ابو شلعلع بود ، چنين دعوى كرد كه وصىّ و صاحب امر منم . چنان كه دعات شهرها از يمن و مغرب و سواد او را مقدّم مىداشتند ، و پيش او مكتوبات اسرار مىنوشتند . شبى با جماعتى مشاوران از هرنوع حكايتها مىرفت . گفتند در سلميه زنى است در غايت حسن و جمال و غنج و دلال در حكم مردى جهود حدّاد ، و جهود مرد . پسرى داشت مطبوع محبوب . حسين مادر و اين پسر را تربيت مىكرد ، و پسر را قرآن و علم و ادب و فرهنگ آموخت ، و چون فرزند نداشت او را به فرزندى قبول كرد و قايم‌مقام خويش گردانيد ، و ابو عبد اللّه كنيت نهاد ، و اموال و غلامان را همه به وى داد . در اثناى اين حسين بمرد . متابعان او را قايم‌مقام حسين دانستند . او دعوى امامت كرد . مردمان گفتند كه شما از اولاد عقيل بن ابى طالب‌ايد ؟ گفت نه به حقيقت ما از اولاد جعفر صادق‌ايم عليه السّلام . و از آنجا به مغرب رفت پيش ابو عبد اللّه شاعى مشرقى كه در انتظار ديده به راه و چشم به در داشت . ابو عبد اللّه مدّتى مهدى را در خانه پنهان مىداشت تا پنج نماز را امامت مىكرد . و شخصى از مسجد به خم آب مىبرد ، و به بهانهء وضو استراق سمع مىنمود ، و احوال هركس استفسار و تفتيش مىكرد ، و بر سبيل كرامات با ايشان مىگفت . ايشان پرسيدند كه از اين خبر و حكايتها ترا كه تنبيه مىكند ؟ گفت مغلّظه ياد كنيد [ كه آن را پنهان داريد ] تا بگويم . چون سوگند ياد كردند ،